تک تیرانداز حزب الله
شهدا زخم خوردگان تیر عشق اند! بی توقعان بی توقع تر از کویر
شهدا شرمنده ایم

چفیه هاتان را به دست فراموشی سپردیم و وصیت نامه هایتان را نخوانده رها کردیم .

 

 پلاکهایتان را که تا دیروز نشانی از شما بود امروز گمنام مانده است .

 کسی دیگر به سراغ سربندهایتان نمی رود 

 دیگر کسی نیست که در وصف گلهای لاله و شقایق شاعرانه ترین احساسش را بسراید و بگوید :

 چرا آلاله آنقدر سرخ است

چرا کسی نپرسید مزار حاج حسین بصیر کجاست

 و چرا شهید محمدرضا در قبر خندید

چرا وقتی که گفتیم :

یک گردان که همگی سربند یا حسین (ع ) بسته بودند شهید شدند کسی تعجب نکرد

 

چرا وقتی گفتند :

 تنی معبر عبور دیگران از میدان مین شد شانه ای نلرزید

چرا هیچ کس نپرسید : به کدامین گناه هفتاد پاسدار را در شهر پاوه سربریدند

وقتی که گفتیم بعد از پانزده سال پیکر شهیدی را سالم از زیر خاک بیرون آوردند کسی تعجب نکرد

چرا کسی از حقوق آن کودکی که در حلبچه شیمیائی شد دفاع نکرد

ولی با نام حقوق بشر حق را پایمال کردند.

چرا نمی دانیم شیمیائی چیست و زخم شیمیایی چقدر دردناک است

 

شاید ما نیز از تاولهای بدنشان می ترسیم که روزی بترکد و ما نیز شیمیائی شویم .

 شاید اگر رنج آنها را می دیدیم درک می کردیم که چطور میشود یک عمر با درد زیست

 نمیدانم که چرا کسی نپرسید چگونه خدا خرمشهر را آزاد کرد !!

ای شهیدان ما بعد از شما هیچ نکردیم .

 

 آن ندای یا حسین (ع ) که ما را به کربلا نزدیک و نزدیکتر می کرد دیگر بگوش نمی رسد.

یادتان هست که به دختران این کشور گفتید سرخی خونمان را به سیاهی چادرتان به امانت می دهیم .

آیا دختران ما امانت دار خوبی بودند و خونتان را فرش راه رهگذران نکردند .

یادتان هست هنگامی که گفتید :

رفتیم تا آسمانی شویم و شما بمانید و بگوئید که بر یاران خمینی (ره ) چه گذشت .

رفتید ولی یادمان رفت که حتی یادمانتان را در یک هفته برگزار کنیم .

 

جایتان خالی اینجا عده ای فرهنگ شهادت را خشونت طلبی می نامند و شهید را خشونت طلب

وقتی حکایت شما را گفتیم فقط پچ پچی سر دادند و رفتند تا صلح را در کتاب جنگ و صلح تولستوی جستجو کنند.

رفتند تا با نام شهید کیسه بدوزند ولی نفهمیدند که چطور بسیجیان همپای امامشان جام زهر را نوشیدند و چقدر سخت بود.

دیگر کسی نیست تا قلب رهبر امت را شاد کند.

 عده ای مصلحت دیدند که مقابل توهین به اسلام و شهید سکوت کنند ولی ما مصلحت خویش را در خون رقم زدیم .

راست گفته اند :

 که بهشت را به بها میدهند نه به بهانه و ما عمری است که بهانه بهشت را میگیریم .

آری بسیجیان !! میدانم که از آن روزی که تمام شهیدان را بدرقه کردید و برگشتید دلهایتان را در سنگرها جا گذاشتید , میدانم که هنوز هم دلهایتان هوای خاکریزهای جنوب را می کند و می دانم که دیگر کسی از بسیج نمی گوید , ولی بدانید که تا شما هستید ما می توانیم از همت بشنویم و از خاطرات حسین خرازی لذت ببریم و پای صحبت مادر سه شهید محمدزاده بنشینیم , تا شما هستید میدانم که رهبر تنها نیست و تا شما هستید تنها عشق , تنها میداندار این عرصه است .

 امروز کسانی از شهیدان سخن می گویند که از دیدن فشنگ نیز واهمه دارند.
کسانی دم از شهادت می زنند که با شنیدن صدای آژیر تا کفشهایشان زرد می شود

ولی در میدان عمل جز سکوت چیزی از آنها نمی بینی .

 

ما ماندیم تا امروز از آنان بگوییم و فریاد برآوریم « ما از این گردنه آسان نگذشتیم ای قوم »

ما ماندیم که نه یک هفته بلکه سالهای سال از آنان بگوییم . چرا که خون آنان است که می تپد.

و یادمان نرود که اگر امروز در آسایش زندگی می کنیم مدیون آنانیم .

مدیون حماسه هایی که آنان آفریدند.

 یادمان نرود که ما هنوز باید جواب بدهیم که « بعد از شهدا چه کردیم »

 


نویسنده abosharif nasrolah ساعت 12:17 تاریخ 20 تیر 1389
[نظرات 1]

سردار هور علی هاشمی به خاک وطن باز می گردد

رئیس بنیاد حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع مقدس گفت: به مناسبت ایام شهادت حضرت زهرای اطهر (س) پیکرهای مطهر 89 شهید دوران دفاع مقدس در سراسر کشور، شامل 51 شهید گمنام و 38 شهید نامی در 15 نقطه از کشور تدفین خواهند شد.
به گزارش سایت ساجد به نقل از خبرگزاری فارس، سردار سیدمحمد باقرزاده در نشست خبری که امروز در ساختمان بنیاد حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع مقدس برگزار شد، اظهار داشت: به مناسبت شهادت بانوی بزرگ اسلام حضرت زهرا (س) در بهار 89 پیکرهای طیبه 89 شهید دوران دفاع مقدس از محل نماز جمعه تهران به سوی معراج شهدا در تاریخ 24 اردیبهشت تشییع خواهد شد.
وی افزود: این شهدا که مصداق بارز و کاملی از همت والا و تلاش صادقانه بودند، امروز یک بار دیگر به میان ما می‌آیند تا مثل همیشه برای ما چراغ روشن و مشعلی هدایت‌گر باشند؛ مردانی که با کردار شایسته خود مردم را به سوی اولیای دین دعوت ‌کردند و در این مسیر تا جایی که در توان داشتند، تلاش کردند تا حاکمیت دینی برقرار شود.
رئیس بنیاد حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع مقدس با بیان اینکه امروز این رسالت سنگین و این امانت بزرگ بر دوش یکایک ما نهاده شده است، ادامه داد: شهیدان مصداق بارز حدیث امام صادق(ع) هستند که ایشان فرمودند «رحم الله قوماً کانوا سراجاً و مناراً، کانوا دعاهً الینا باعمالهم و مجهود طاقتهم؛ خدا رحمت کند قومی را که چراغ هدایت و مشعل فروزانی بودند که مردم را با اعمال خودشان به سوی ما دعوت می‌کردند و تا جایی که در توان طاقت‌شان بود تلاش می‌کردند».
وی افزود: تقارن حیرت‌آور تعداد شهدایی که قرار است تشییع شود با عدد سال 89 است و این معنا را به ذهن می‌رساند که همت و تلاش مضاعف در این سال باید مانند همت مضاعف و تلاش شهیدان باشد و این یک لبیکی است به دعوت مقام ولایت.
سردار باقرزاده بیان داشت: در بین پرستوهای مهاجر خونین‌بال، پیکر مطهر سردار دلاور هور، فرمانده سپاه ششم امام صادق(ع)، سردار «علی هاشمی» هست که در روزهای پایانی جنگ به دنبال تک دشمن در منطقه عمومی مجنون در محل قرارگاه خاتم 4 به شهادت رسیده بود که به اتفاق دیگر همرزمان شهیدش در مناطق جنوب، غرب و شمال غرب و بخشی هم در کردستان عراق طی چند ماه اخیر توسط کمیته جستجوی مفقودین ستاد کل نیروهای مسلح کشور کشف شده است.
وی خاطرنشان کرد: شهدایی که در این ایام تدفین خواهند شد، مربوط به عملیات بیت‌المقدس، مسلم‌بن عقیل، خیبر، ثارالله، والفجر 4، 6 و 8، کربلای 4، 5، 6 و قدس 3 و تک‌های دشمن در منطقه مجنون، فاو و کوشک هستند.
رئیس بنیاد حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع مقدس با بیان اینکه پیکرهای مطهر شهدا در سطح تهران و 14 استان کشور تشییع و به خاک سپرده خواهند شد، گفت: برنامه اصلی تشییع در تهران 24 اردیبهشت از محل دانشگاه تهران به سمت معراج شهدا خواهد بود که مسئولیت تشییع به عهده بسیج است و سایر سازمان‌ها از جمله نیروی انتظامی، شهرداری تهران، صدا و سیما و سایر دستگاه‌های فرهنگی و خدماتی تهران بسیج را یاری خواهند کرد.
وی با بیان اینکه تدفین شهدا در روز شهادت حضرت زهرای مرضیه(س) در 27 اردیبهشت در 10 نقطه از تهران و 14 استان کشور انجام خواهد شد، افزود: این شهدا در 9 نقطه از شهر تهران و یک نقطه هم در خارج از شهر تهران تدفین خواهند شد.
رئیس بنیاد حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع مقدس افزود: این شهدا در نقاط سایت مرکزی وزارت نفت،‌ دانشگاه علوم پزشکی ایران در جوار بیمارستان میلاد، پادگان تیپ آل‌محمد (ص) در شمال‌شرقی تهران، شهرک شهید فلاحی لویزان، شهرک شهید باقری در شمال‌غرب تهران، پارک بهاران منطقه 17، پادگان شهید خضرایی در خیابان پیروزی منطقه دماوند (نهاجا)، منطقه پارچین، شهرک شهید بهشتی در قصر فیروزه و شهرستان نظرآباد تدفین خواهد شد.
وی ادامه داد: 14 استان دیگر که افتخار دارند ابدان طیبه این شهدا را در آغوش بگیرند شامل آذربایجان شرقی، آذربایجان غربی،‌ اردبیل، اصفهان، بوشهر، خوزستان، زنجان، فارس، قزوین،‌ قم، کرمان، گیلان،‌ مازندران و همدان هستند.
سردار باقرزاده با اشاره به اینکه از بین 89 شهید 51 شهید گمنام و 38 شهید دیگر شناسایی شده‌اند یا در شرف شناسایی هستند، بیان داشت: برای جستجوی این پیکرهای طیبه، مسئولان اقلیم کردستان عراق همکاری خوبی با کمیته جستجوی مفقودین داشتند.
وی گفت: امیدواریم دولت مرکزی عراق هم در همین مسیر زمینه فعالیت‌های گسترده گروه‌های جستجو را فراهم کند و از وزارت امور خارجه کشورمان هم توقع داریم برای دستیابی باقیمانده پیکر مطهر شهدا در خاک عراق که بالغ بر 7 هزار تن است، بر تلاش خود بیافزاید.
وی بیان داشت: پیش‌بینی می‌شود مردم شریف تهران و دیگر نقاط کشور با حضور گسترده و انقلابی خود در کنار پیکرهای طیبه شهدا ضمن استقبال باشکوه از پرستوهای مهاجر خونین‌بال، بار دیگر وحدت خودشان را در راه میثاق با شهیدان و امام شهیدان و مقام معظم رهبری نشان دهند.
رئیس بنیاد حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع مقدس خاطرنشان کرد: دعوت بنیاد حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع مقدس بر این است که همه عزیزان به ویژه جوانان پرشور تهران هم حضور گسترده‌ای در این مراسم داشته‌ باشند و این مراسم فرصت خوبی برای هنرمندان از جمله عکاسان و فیلمبر‌داران و صاحبان ذوق که می‌توانند آثار برجسته‌ای از تشییع شهیدان خلق کنند، خواهد بود.
 


نویسنده abosharif nasrolah ساعت 09:08 تاریخ 20 اردیبهشت 1389
[نظرات 1]

چه کسی به شیپور جنگ دمید؟

چه کسی به شیپور جنگ دمید؟

چرا کسی از شعله‌ور شدن زبانه‌های آتش و دود جلوگیری نکرد؟

چرا پس از وضوگرفتن رزمندگان اسلام در کارون، کبوتر صلح بر گنبد مسجد جامع خرمشهر نشست؟

چه کسی در برابر جاری شدن خون هزاران سینه‌سرخ مسئول است؟

چه کسی، چرا...

اینها و صدها پرسش دیگر از این نوع، پرسش آنانی است که دفاع مقدس را از زاویة پنجرة خاکی جزو جزئی‌نگر می‌نگرند و با دست گرفتن چرتکة عقل دکارتی، پیروزی‌ها و شکست‌ها را تفسیر می‌کنند؛ آنانی که مرز شعورشان محدود به خط‌کشی مرزها و سانت کردن نقشه‌ها و کالک‌هاست؛ آنانی که با خاکی شدن بال جنگنده‌ها و به اهتزاز درآمدن پرچم‌ها بر بالای پاسگاه‌ها هشت سال دفاع مقدس ما را تحلیل و معنا می‌کنند و گمان می‌کنند، قضیة خمینی و یارانش، قصة نبردی بر سر آب و خاک بود و بس.

قصة خمینی و یارانش، قصه‌ای است ساده، به سادگی قصه‌ای که مادران در پانزدهم خرداد برای کودکان در گاهوارة خود نقل می‌کردند. دنیا ناگزیر بود تا شمشیرش را از نیام بیرون آورد و امام و یارانش هم راهی جز بوسه زدن بر لبة تیغ‌های برهنه نداشتند؛ چرا که امام به همة دنیا «نه» گفته بود؛ به دنیایی که فراعنة نوینش دعوی خدایی داشتند؛ دنیایی که هامان‌هایش برج‌های بلند شرک بنا کرده بودند؛ در دنیایی که نمرودهایش مغرورانه بر بلندای برج‌های خودساخته توحید و یکتاپرستی را نشانه می‌رفتند، امام و یارانش به همة «نه» گفته بودند.

به قارون‌هایی که کلید گنج‌هایشان بر گردة پا برهنگان و ستم‌دیدگان جهان سنگینی می‌کرد، امام به سامری‌هایی «نه» گفته بود که هر روز با خلقِ مکتبی، بتی جدید را می‌آراستند.

امام و یارانش به همه «نه» گفته بودند، حتی به آخوندهای درباری، به مروجان اسلام انتقاطی به مبلغان اسلام آمریکایی به آنانی که باور داشتند که امام زمان(عج) در جزیرة خضرا سکونت دارد و کاری هرگز به هتاکی‌هایی که به قرآن و اسلام می‌شود ندارد به آنانی که اسلام را در مسجد و محراب محصور و بهتر بگوییم در آنجا مصادره کرده بودند.

امام و یارانش نه‌تنها به آنان «نه» گفته بودند، بلکه سخنی را هم بر زبان آورده بودند، همة دنیا را مخاطب کلام انبیای الهی قرار داده بود، همه را به توحید و «عدالت» فراخوانده بود و این «نه» حادثه‌ای در پیش داشت.

امام و یارانش از عبورممنوع «دنیا» و «دنیاطلبان» گذشته بودند و باید جریمه می‌شدند، حتی اگر برمی‌گشتند؟! تا کسی جرئت نکند «تابو»شکنی را باب کند. «آمریکا را شیطان بزرگ بخواند»، «آمریکا را بدتر از شوروی و انگلیس را پلیدتر از هردو بنامد، اسرائیل را غدة سرطانی معرفی کند، «سرمایه‌سالاران را زالوصفت» «متحجرین را احمق»، دنیا اگر از هابیل می‌گذشت، از یحیی(ع) می‌گذشت، دنیا اگر از حسین(ع) و یارانش می‌گذشت، باید از خمینی و یارانش هم می‌گذشت.

دنیایی که به سراغ همة انبیاء و اولیاء رفته بود،

دنیایی که به سراغ حسین(ع) و یارانش رفته بود این‌بار به سراغ فرزند حسین(ع) و یارانش آمده بود. همه آمده بودند درست مثل کربلا، حتی آنانی که نمی‌دانستند در خمیه‌گاه خمینی(ره) چه کسانی حضور دارند.

همة طبل‌ها را به صدا درآورده‌اند درست مثل کربلا، تا کسی صدای خمینی و یارانش را نشنوند.

و همه هرچه در دست داشتند به سوی خمینی و یارانش پرتاب کردند درست مثل عاشورا، درست مثل روزی که یکی آب بر خیمه‌ها می‌بست، یک کمی دامان خود را پر از سنگ کرده بود، یکی...

هرکه، هر کجا بود، با هرچه که داشت به سراغ خمینی و یارانش آمده بودند. فاصلة خانه تا جبهه، یکی با زبانش نیش می‌زد و یکی با قلمش نیشتر و چون یاران خمینی در جبهه لختی با آستین عرق از پیشانی پاک می‌کردند و به آسمان می‌نگریستند، در آسمان هم، همه بودند، آواکس آمریکایی، میراژ فرانسوی، میگ روسی، سوپراتاندار انگلیسی، به جرم «نه» گفتن.

مجتمعةٌ علی قطعیة رحمه و اقتصاء ولده الا القلیل ممن و فی لرعایة الحق فهیم، فقتل من قتل و سبی من سَبی و اقتصی من اقصی.

جمعی را به تیرک‌ها بستند و تانک‌ها به صف در فاصله‌ای نزدیک پیشانی‌شان را نشانه رفتند. جمعی را دست‌بسته کنار هم در حفره‌ها خواباندند و زنده‌زنده خاک بر روی‌یشان بستند جمعی را زنده تا گردن در خاک کردند، درست کنار لانة مورچه‌ها و موریانه‌های بزرگ. جمعی را بدن‌هایشان را با مواد شیمیایی شستشو دادند تا صدای ترکیدن تاول‌ها بر روی صورت چشمانشان را بشنوند.

و...

فلیبک الباکون و ایاهم فلیذهب النادبون و لمثلهم فلتذرف الدموع و لیصرخ الصارخون و یضبح الضاجون و یعج العاجون.

همه را کشتند، کنار هم در آغوش هم، به جرم «نه» گفتن به دنیا، به جرم لبیک گفتن به حسین زمان، به جرم وضو گرفتن، به جرم نماز خواندن، به جرم تکبیر گفتن.

اسب‌ها را نعل تازه کردند، هنوز هم صدای خرد شدن استخوان‌های یاران خمینی زیر شنی تانک‌ها به گوش می‌رسد.

رویارویی اجتناب‌ناپذیر بود، همان‌گونه یکصدوبیست‌وچهار هزار پیامبر(ص) و ائمه معصوم(ع) در برای طاغوت‌های زمان خویش امتداد نقطة آغاز، نقطة تقابل هابیل و قابیل، نقطة تقابل عبودیت موحدانه در برابر عبادت مشرکانه بود. باید این رویارویی تکرار می‌شد، رویارویی از جنس کربلا آن هم درست قبل از تقابل پایانی مهدی آل محمد(عج) با سفیانی تا سره از ناسره جدا گرد و یاران واقعی مهدی آل محمد(ص) از مدعیان عافیت‌طلب و دروغین جدا گردند و هر کسی لاف انتظار نزند. باید کسی از دل تاریخ می‌آمد، کسی که اگر بود امروز شهدای کربلا 73 نفر بودند، کسی که تقدیر چنین بود که امروزه زاده شود، درست در زمانی که فرعون‌ها و هامان‌ها و قارون‌ها و سامری‌های نویین دعوی خدایی، تقدیر چنین بود کسی که جوهرة نترسیدن از غیر خدا در رگ‌هایش موج می‌زد، و تنها او می‌توانست مردمی را به قلة کمال نترسیدن از مرگ بنشاند، از دل تاریخ بیاید؛ کسی که در انتخاب به مرزی از یقین رسیده بود که هنگام وداع با عالم خاک، با دلی آرام و قلبی مطمئن به لقای معبودش بشتابد و چنان به جایگاه شهیدان و بسیجیانش نزد معبود آگاهی داشته باشد که از خدایش بخواهد که او را با آنان محشور کند.

باید کسی می‌آمد و جنگی رخ می‌داد، تا بر همه ثابت شود، عاشورا تنها عاشورای سوگ نیست، عاشورای حماسه و پیام هم هست.

باید کسی از کربلا می‌آمد و فریاد برمی‌آورد کربلا افسانه نبود و عاشوراییان اسطوره نبودند و عاشورا جاری در همة عصرهاست.

باید شیرزنی به همسر می‌گفت: برخیز که خمینی تنها است.

باید مادری خود فانسقة جوانش را می‌بست و برای آخرین بار فرزندش را با نگاه تا خم کوچه دنبال می‌کرد.

باید پدری خود به درون قبر می‌رفت و پس از بوسیدن صورت جوانش دست‌ها را به آسمان بلند می‌کرد و فریاد می‌زد: الهی تقبل هذا القربان.

باید نوجوانی مرگ را شیرین‌تر از عسل می‌خواند.

باید جوانی تشنه از خط آتش می‌گذشت، قمقمه یارانش را پر از آب می‌کرد و بی‌آنکه لب به آب بزند در بازگشت با خون سیراب می‌شد.

باید عاشورا تکرار می‌شد. عباس(ع)، اکبر(ع) و قاسم(ع) و زینب(س) و ام‌وهب و حبیب بن‌مظاهر و... تکرار می‌شدند تا حجتی برای من و تو که کربلا افسانه نبود و می‌شود آن را تکثیر کرد؟

چه کسی به شیپور جنگ دمید؟ چرا...؟

این پرسش و صدها پرسش از این نوع قصة کسانی است که به دنبال پاسخی می‌گردند از جنس خاک که تنها در قالب مرزهای خاکی و خرد خاکی می‌گنجد، نه پرسش «فهمیده‌های» خمینی که خمینی را خوب فهمیدند و قصة آنان قصة کسانی است که با عقل نوری و با انگشت نورانی خمینی، نردبان‌های نامرئی بین زمین و آسمان را در جبهه‌ها کشف می‌کردند و مسیر عروج در آخرزمان را برای آیندگان ترسیم می‌کردند. اگر از آنان بپرسی چه کسی؟ چرا؟ چگونه؟... پاسخی به سادگی آغاز قصه‌های مادرانی می‌شنوی که وقتی امام تنهای تنها بود، برای فرزندان خود در گهواره برای آنان، ساده‌ساده تعریف می‌کردند.

یکی بود، یکی نبود

 

در کربلا یکی نبود

 

روزی اون اومد گفت

 

کی می‌یاد خدا را فریاد بزنه

 

الله و  اکبرو  تکرار بکنه...


نویسنده abosharif nasrolah ساعت 11:47 تاریخ 24 فروردین 1389
[نظرات 0]

شهید گمنام

آرام آرام قاصدکهای رسیده از سفری دور ، همراه نسیمی مهربان به دشت آلاله ها می رسند .
هر قاصدک بر گلبن لاله ای می نشیند تا خستگی و رنج این سفر دور و دراز را برای لاله اش بازگو کند .
فرشتگان به ضیافت این دشت می آیند و بالهایشان را فرش راه قاصدکها می کنند.
اما!
کمی آنطرف تر، دل خستگانی که به پهنای دل آسمان گریسته اند تابوتهایی خالی را بر دوش خود حمل می کنند
با اینکه تابوت خالیست اما سنگینی عجیبی را بر پشتشان احساس می کنند
صاحبان آن تابوتها همان قاصدکها هستند که سبکبار! به سمت مقصد خویش پرواز کرده اند
اما چرا آنطرفتر صدای گریه می آید؟!
آن همه غم و سوختگی سینه برای چیست؟
انگار هر کسی نجوایی در گوش تابوتی دارد و روی آن چیزی می نویسد
شعر می نویسند؟
آرزوها و امیدها را می نویسند؟
از دل تنگی ها و قصه هجران می سرایند؟
از سختی هایی که کشیده اند؟
از نامردی ها و ناجوانمردی ها؟
از کسانی که حرمت نان و سفره را نگه نمی دارند؟
از بی درد ها ی بی غم و غصه که برای خوش گذرانی دو روزه دنیا کبوتر ها را در قفس زندانی کردند و به پرواز بی سرانجام آنان می خندند؟!
از لگدهایی که روی خونهای پاک کوبیده شده!؟
اما نه!
از رد پای خون گریزی نیست!
این خونها پاک شدنی نیستند
مگر می شود فراموش کرد آن همه پاکی
آن همه صفا و صمیمیت
رشادت
شجاعت
جوانمردی
و آن همه عشق خدایی را!!!
و او همچنان می نویسد.............
اما پهنه تابوت به وسعت همه درد دلهایش نیست
چرا که تابوت نیز دلتنگ پیکریست که از دیار غربت به دیار غربت!
سفر می کند...........
.
.
.
تو فرزند کدام نسل پاکی؟
تو از کدامین دشت روییده ای قاصدک!؟
چه کسی سینه دریاییت را پاره پاره کرده؟
کدام دست ناپاک خون پاک تو را ریخته؟
به کجا سفر می کنی؟
دور از خانه و شهر خویش؟!
دور از دستهای پینه بسته پدر و قلب شکسته مادر!؟
.
.
.
سبز و آباد باد! آن خاکی که سینه اش را آرامگاه پیکر پاک تو کرده
و خوش بر آن آسمانی که سایه بان آن خاک شده!


**********

و ما باز هم شرمنده ایم


نویسنده abosharif nasrolah ساعت 14:22 تاریخ 19 فروردین 1389
[نظرات 0]

سردار! حریف ما فتوشاپ نیست!

نجوایی با حاج‌محمد‌ابراهیم همت

 

 

روزگار آزگاری است، «الجزیره» جنون گرفته. با فتوشاپ قتل هابیل را انداخته گردن بسیجی‌ها و می‌گوید: «همت» را در «جزیره مجنون» لباس‌شخصی‌ها کشته‌اند. همت گرچه پیراهن سپاه به تن داشت ولی خودش لباس‌شخصی بود. بسیجی بود. ما بسیجی‌ها 300‌هزار شهید دادیم، بدون محاسبه عمار یاسر. نورعلی‌ شوشتری را هم حساب نکردیم اما شما تعداد شهدای‌تان با فتوشاپ هم به عدد 30 نمی‌رسد. من قبر‌های قطعه منافقین را شمرده‌ام. شهدای بسیج را با ماشین حساب باید تخمین زد و کشته‌های شما را با انگشتان دست. شب‌ها در قبرستان، این فقط مزار شهداست که ترس ندارد. روزگار آزگاری است؛ آموزگار دوره راهنمایی برایم «کامنت» گذاشته که: «من معلم انشای سال دومت بودم، دمت گرم. چه قلم خوبی داری. من همرزم حاجی بودم در طلائیه. دلم خون است. همت بی‌اذن ولی‌فقیه آب هم نمی‌خورد. حالا دلم خون است می‌بینم که دختر باکری را مصادره کرده‌اند». 
اجازه آقا معلم! من همان زمان انشاهایم را با «بسم‌رب‌الشهداء و الصدیقین» شروع می‌کردم و آن‌قدر سلامی که نثار پروردگار و پیامبر و چهارده‌معصوم و امام و 300‌هزار شهید و رزمندگان اسلام و بسیجی‌های مظلوم و مادران شهدا و پدران شهدا و بچه‌های شهدا و عمه‌ها و خاله‌های شهدا می‌کردم را کش می‌دادم ... 
تا بیشتر از یک خط درباره «علم بهتر است یا ثروت» ننوشته باشم. من نه علمش را داشتم نه ثروتش را، اما این‌قدر معرفتش را دارم که علیه پسر همت مطلبی ننویسم. نه پسر همت که نوه همت، نتیجه همت، نبیره همت و ندیده همت نیز از قلم من گزندی نخواهند دید. آن پسر نوح بود که با بدان بنشست. پسر همت فرزند شهید است و ان‌شاء‌الله خاندان شهادتش گم نمی‌شود. او آقازاده نیست که بکوبمش. من خود یکی را می‌خواهم که نازم را بخرد ولی نیاز خود را فراموش کرده و ناز پسر همت را می‌خرم. من یک موی سر پسر حاجی را به تمام جنبش سبز نمی‌دهم و یک موی جوانان معترض وطنم را به کل مملکت آقای اوباما. البته حساب هتاکان با منتقدان جداست. چه، من خود منتقدم. اعتراض را باید از زبان من شنید. فریاد را من کشیدم، آن زمانی که «ناطق» در لاک سکوت فرورفته بود. بزرگ‌ترین ظلمی که موسوی کرد به همان 13‌میلیونی بود که فکر می‌کردند میرحسین نخست‌وزیر امام است و بیشتر از احمدی‌نژاد بوی خمینی می‌دهد. آقای آموزگار! من هم مثل شما درد دین دارم و ولایت‌مدارم و «حکمیت» را فتنه می‌دانم. باورم هست اما هتاکین می‌خواهند بین دین من و دین پسر همت تفرقه بیندازند و در «یاهو» با «بالاترین» قهقهه به ریش ما بخندند. من این جماعت هتاک را خوب می‌شناسم. اینها می‌خواهند رابطه ما را هک کنند. پسر ممد اتول شب‌ها خواب بنز می‌بیند و من خواب اتوبوسی که «خرازی» را به جبهه برد. ناصر قاچاق، پسرش 5‌تا دوست دختر دارد که اسم هیچ‌کدامشان «فاطمه» نیست. «فاطمه» نام مادر من است که می‌خواست شناسنامه‌ام را دست‌کاری کند و مرا بفرستد «کربلای 5». خانه من هنوز هم در «شهرک دوئیجی» است نه در برج‌های آتی‌ساز. برج‌های کج، صراط‌شان مستقیم نیست. راهی که من برگزیده‌ام از «کانال پرورش ماهی» می‌گذرد. از «شلمچه»، از «موانع نونی‌شکل» اما چهارشنبه‌سوری همین سال گذشته، پسر ممد اتول در اتوبان همت،‌ترقه‌ای نثار تمثال سردار خیبر کرد و آن چشم‌هایی که انگار خدا برایش سرمه کشیده بود به خون نشست. حالا پسر ممد اتول مدعی همت شده و طرفدار باکری. نه! ما به صرف یک مصاحبه و یک اعتراض، پسر همت را تقدیم سنگ به دستان نمی‌کنیم. من به خاطر کار پرمخاطره‌ام، خاطره‌ها دارم از مصاحبت با خانواده‌های شهید. شهیدان شیرودی، علمدار، کارور، باقری، زین‌الدین، جهان‌آرا، چمران و... خانواده‌های‌شان همه ولایی‌اند و عاشق رهبری. هتاکان بد جایی سنگر گرفته‌اند. این دیگ، آشی برای‌شان نخواهد پخت. این همه را ول کرده‌اند، چسبیده‌اند به پسر همت و دختر باکری، تا حرص مرا دربیاورند و از این 2 عزیز می‌خواهند چماقی بسازند بر فرق‌ ما. من نمی‌دانم روزنامه فلان با چه رویی سراغ پسر همت می‌رود اما وصیتنامه خود حاجی را چاپ نمی‌کند! آیا دختر باکری، از پدرش حمید، بزرگ‌تر است؟! مگر شما نگفتید که شهدا، «سربازان وحشی قوم آتیلا» هستند؟ مگر جنگ را برادرکشی نخواندید؟ مگر ننوشتید که فرهنگ شهادت خشونت‌آفرین است. مگر عکس بسیجی‌ها را فقط در حالت خواب چاپ نمی‌کنید؟ مگر ادعا نکردید که بعد از خرمشهر، اشتباه کردیم جنگیدیم؟ آیا همت و باکری اشتباهی به شهادت رسیده‌اند؟! این 2 سردار هر 2 شهدای بعد از «بیت‌المقدس»‌اند. همت در خیبر شهید شد و آن یکی مرد در بدر و من درد دارد برایم اگر توسط این بچه مزلف‌ها به شهادت برسم. دشمن من آمریکاست. به گلوی من نوادگان حرمله باید تیر 3 شعبه بیندازند، نه بچه‌های گروهبان قندلی! هتاکانی که با فتوشاپ به جنگ نظام ما رفته‌اند، از نبرد رویارو جیم زده‌اند و به «گزینه جیم» SMS می‌دهند!! از مردان با حجاب بیش از این توقعی نیست. اعتراض را به وادی ابتذال کشانده‌اند. کم مانده بگویند هر کس در مستراح، 3 بار آه و 2 بار سیفون را بکشد، این طرفدار جنبش سبز است. ما به این بچه‌بازی‌ها فقط می‌خندیم! وقت ما به «ساعت گرینویچ» تنظیم نشده، مقدس است. این چند ساعتی که تا «ظهور» مانده، حیف که به بطالت بگذرد. «زمین ابتذال» جای مبارزه ما نیست. ما بزرگ‌تر از آنیم که شما را دشمن خود بدانیم. دشمن من در «تل‌آویو» است و می‌خواهد عرصه را بر «سید خراسانی» تنگ کند تا جلوی ظهور را بگیرد. دشمن من مسلح به کلاهک هسته‌ای است نه مجهز به SMS. من کارهای مهم‌تری دارم، حتی مهم‌تر از دعوا با پسر همت. بصیرت من به من اجازه نمی‌دهد به «گزینه الف» SMS بدهم. رای من به «گزینه ظهور» است. من اهل صدم نه نود. فردوسی‌پور به درد گزارش بازی منچستر با چلسی می‌خورد و اینکه آیا دختر خاله همسایه دیوار به دیوار فرگوسن، از سگش راضی شده یا نه. من در اوقات فراغتم گزارش محرمانه موساد را می‌خوانم که «لیبرمن» سوتی داد و یک جاهایش را لو داد. صهیونیسم می‌خواهد «مهدی» را برباید اما موسای ما به نیل افتاده و از دستان پست در امان است و هتاکین می‌خواهند از دریای آن 13 میلیون، ماهی اغتشاش بگیرند و با فتوشاپ، خود را دشمن ما جا بزنند. دشمن من در اتاق بیضی نشسته است، نه کسانی که در چت‌روم با دختران فراری، بازی می‌کنند. ره به جایی نخواهند برد گمرهان. من حریف خود را می‌شناسم و خوب می‌دانم که هنوز هم در بهشت زهرا(س) خلوت‌ترین جا، «قطعه منافقین» است. «ندا» را خدا رحمت کند اما هنوز هم از من در «قطعه 26» نشانی مزار «پلارک» را می‌پرسند. مزارش از امامزاده زید شلوغ‌تر شده. از یک مزار بوی گلاب بلند می‌شود، از یک قبر بوی قیر آسفالت خیابان، بوی فریب، بوی توطئه. من در دست چپ ندا، کیسه خون دیدم. «دواگلی» بود شاید. ندا را آرش حجازی کشت. آقای پائولو کوئلیو! این بود آن همه انسان‌دوستی‌ات؟! مترجم «کیمیاگر»، قاتل از آب در آمد و تو خواستی ادای سعدی ما را در بیاوری. سعدی، بنی آدم را اعضای یکدیگر می‌دانست و ملای روم، مترجم نداشت. همکار BBC نبود. عاشق «شمس» بود و وقتی من داشتم به ندا فکر می‌کردم، BBC برایش آبغوره می‌ریخت. جان مرا صهیونیست‌ها باید بگیرند. من مفت شهید نمی‌شوم. این را «حضرت عزرائیل» بداند. فرشته‌ای که در شانه چپ من نشسته، هیچ دعوایی با فرشته سمت راستی ندارد. این بگومگوها مباحث طلبگی است. چپ و راست چیست؟ داستان دیگری در میان است. از نظر من پسر همت، نه چپ است نه راست، نه سبز و نه قهوه‌ای. من یک حرف دارم: چرا برخی‌ها، خود همت را جزو خانواده همت نمی‌دانند؟ پدر و مادر همت هم، خانواده همت‌اند و یکی از روزنامه‌ها به جای چاپ وصیتنامه همت، پسرش را به جنگ من فرستاده، تا یک چیز او بار من کند و یک چیز من بار او کنم و سارکوزی به هر دوی ما بخندد. من برای همت فاتحه می‌خوانم و در قطعه منافقین، سوره منافقون. قلم من جوهری دارد به رنگ بصیرت که در شناخت دوست و دشمن دچار اشتباه نمی‌شود. من قابل ناسزاهایی نیستم که دختر باکری نثار لباس‌شخصی‌ها کرد. 
حمید باکری، خود لباس‌شخصی بود و می‌گفت: بعد از جنگ، مردم 3 دسته می‌شوند، عده‌ای خسته می‌شوند، عده‌ای از انقلاب برمی‌گردند و یک عده هم آنقدر خون‌دل می‌خورند تا دق کنند. من جزو همین دسته سومم و همین روزها دق خواهم کرد. این نوشته شاید نامه‌ای باشد به پسر همت یا نه، بهتر است درد دلی باشد با سردار خیبر. سردار! «دوباره دشنه بردار، آن سو همه نهروانی‌اند». دشمن تو صدام بود و اینجا دشمن قصد کرده مرا به جنگ فرزند تو بفرستد. اینجا ما روی هر کسی دست می‌گذاریم، سابقه‌اش را به رخ ما می‌کشد. به ما می‌گویند، «بسیجی‌های جنگ‌ندیده». راست می‌گویند. نسل من از جنگ، فقط مزه بی‌پدری‌اش را چشیده و من «با همه بی‌سروسامانی‌ام، باز به دنبال پریشانی‌ام». نسل من رنگ جنگ را به چشم ندید اما ترکش‌هایی که خورد، از جنس زخم‌زبان بود. با فتوشاپ به دست بسیجی نسل من اسلحه می‌دهند و ما را متهم می‌کنند به کشتن ندا. حیف گلوله من نیست که جز سینه پرکینه صهیونیست‌ها را بدرد؟! کاش می‌شد سردار! تو را با فتوشاپ از «طلائیه» بیرون می‌آوردم و می‌گذاشتمت جلوی دکه روزنامه‌فروشی تا بخوانی که علیه بسیج چه می‌نویسند. کاش بودی و می‌دیدی که با فتوشاپ چه ماهرانه جای هابیل و قابیل را عوض کرده‌اند. مگر با فتوشاپ نبود که «علی» را تارک‌الصلاهًْ خواندند و ابن‌ملجم را تجسم عبادت. سردار! زمان شما فتوشاپ نبود و همین که سر تو در خیبر از بدنت جدا شد، سیم اینترنت هم وصل شد. دیشب یکی برایم کامنت گذاشته بود که چرا نان شهدا را می‌خوری. این هم شد حکایت ساندیس و «چهارشنبه و اتوبوسی که ما را آورد راهپیمایی». آقاجان! ‌من سال‌هاست که پای سفره شهدا نشسته‌ام و دارم نان شهدا را می‌خورم، حرفی هست؟! نان «24 Frence» باگت است و از گلوی من پایین نمی‌رود. من سر سفره پدر و مادرم بزرگ شدم، نه در سفره‌خانه کنار سفارت انگلیس. من زمانی که داشتم درد انقلاب را می‌کشیدم، آقازاده‌ها قلیان می‌کشیدند و با دودش، «جامعه مدنی» می‌ساختند. سفره‌ خانه‌ ما هنوز هم همان چفیه زمان جنگ است. شاید الان یکی از قول شریعتی برایم «کامنت» بگذارد که: «آدم باید نان دنیا را بخورد و برای دین کار کند». من شریعتی را قبول دارم و دکتر می‌گفت: «خوارج کسانی هستند که کلمات دشمن را نشخوار می‌کنند به زیان دوست» و من به‌خاطر همین حرف‌ها خوارج را «مردمی خداجو» نمی‌دانم. اما الان «خدا» را در گوگل هم که سرچ کنی، کلی عکس زن لخت می‌آید که روی کشتی کنار دست ناخدا نشسته‌اند. خدای من خدای کشتی نوح است. خدای «سفینهًْ‌النجاهًْ». من خدا را در قرآنی جست‌وجو می‌کنم که همت و باکری از زیر آن رد شدند، نه قرآنی که رفت روی نیزه. سردار! بعد از تو من در یک تعزیه نقش عمار یاسر را بازی کردم اما تلویزیون فقط قطام را نشان داد و عده‌ای در لباس خوارج در همان تعزیه فرق علی را شکافتند و بعد تعزیه را جدی گرفتند و افتادند به جان ما و حالا می‌گویند شمشیری که علیه ولایت کشیدند، اعتراض مدنی بود. من می‌ترسم سردار! می‌ترسم ما آنقدر حقوق شهروندی ابن ملجم را جدی بگیریم که باز هم «علی» تنها بماند. می‌ترسم آنقدر برای سران فتنه محافظ بگذاریم که دیگر هیچ‌کسی نماند تا از انقلاب محافظت کند. سردار! در چارچوب همین قانون اساسی، دل ما را خون کرده‌اند و من خوشم آمد که تو چه بموقع پرکشیدی و ندیدی این روزها را که حتی جواب سلام را هم باید در «کامنت» گذاشت. جنگ با فتوشاپ همین است دیگر! با همین فتوشاپ می‌خواهند مرا و پسر تو را به جان هم بیندازند. من کنایه‌ها را تحمل می‌کنم و «آقا» اگر بخواهد باز صبر می‌کنم. راستی سردار! نشنیدی که آقا می‌گفت: «این عمار»؟! 

... و تو رفتی در روزگار جنگ. این ما هستیم و جنگ روزگار. آموزگار دوره راهنمایی برایم کامنت گذاشته که: «حاج همت می‌گفت من حاضرم در پوتین بچه بسیجی‌ها آب بخورم». سردار! این حرف‌ها الان شعاری شده و دیگر خریداری ندارد. به جان پسرت، تا دو تا فحش نثار ما نکنی کسی برایت هلهله نمی‌کشد. اینجا ما با عده‌ای طرفیم که سر مزار ندا می‌خواهند فاتحه انقلاب را بخوانند. گذشت دوره وصیتنامه نوشتن. الان بازار بیانیه دادن و نامه فرستادن داغ است. و سران فتنه، عجبا که برادری‌شان را به ضدانقلاب ثابت کرده‌اند اما ارث‌شان را از انقلاب، از خون تو می‌خواهند. تو ساده بودی که می‌گفتی ما همیشه به انقلاب بدهکاریم. این صف را که می‌بینی، استثنائا با فتوشاپ درست نشده و صف طلبکاران از انقلاب است. به مهندس هم که ریاست‌جمهوری را بدهی، شیخ را به چه راضی کنی؟ دیگر کسی سردار! آسمانی نیست و همه زمینگیر شده‌اند. اینجا ناموس عده‌ای BBC است و امنیت ملی عده‌ای دیگر را CNN تعیین می‌کند. ناموس من اما خون توست. خون تو سبز نبود. به سرخی خون حسین می‌زد. آمین‌گویانی که رفتند روی مین و افتادند زمین، خون هیچ‌کدامشان سبز نبود. سبز، رنگ پیراهن سپاه بود که یک عکس خمینی داشت. سبز، یکی از 3 رنگ پرچم قشنگ جمهوری اسلامی است که روی تابوت تو کشیده بودند. سبز، پیشانی‌بند «یازهرا»ی پدرم بود که در بیت‌المقدس به شهادت رسید. سبز، نگین انگشتر «آقا»ست. کاخ دمشق، سبز نبود. عمروعاص به عشق معاویه، با فتوشاپ سبزش کرده بود و رنگش بوی لجن می‌داد و خوارج چون «آنفلوآنزای خوکی» گرفته بودند، فریب فتوشاپ را خوردند. 

در این روزگار آزگار، این ما هستیم و جنگ روزگار. روزگاری که سردار! با ما سر ناسازگاری دارد. من نه با پسرتو دعوا دارم نه با دختر باکری. من عاشق مادرانی هستم که چون تویی را در دامن خود پرورش دادند. من عاشق تو هستم که در وصیتنامه‌ات به جای تقسیم ارث، دفاع از ولایت فقیه را برایمان ترسیم کردی. سردار! من عمار نیستم اما طلحه و زبیر برایم کامنت‌های تهدیدآمیز گذاشته‌اند و من در نبود تو و باکری، در خط مقدم اینترنت تنها مانده‌ام. گلوله‌های گوگل به جان قلم من افتاده‌اند و هکرهای خداجو می‌خواهند آرمان‌ مرا هک کنند. وصیتنامه‌ات را بفرست سردار! نشانی وبلاگ من کمی آنسوتر از «سه‌راهی شهادت» است.

 


نویسنده abosharif nasrolah ساعت 14:20 تاریخ 19 فروردین 1389
[نظرات 0]

از خاطرات و خنده های جبهه

اللهم الرزقنا توفیق الپارتی

وقتى آشپز مراعات حال برادران سنگین وزن- هیکل تدارکاتى- را مى کرد و غذایشان را یک کم چربتر مى کشید، یا میوه درشت ترى برایشان مى گذاشت، هر کس این صحنه را مى دید، به تنهایى یا دسته جمعى و با صداى بلند و شمرده شمرده شروع مى کردند به گفتن: «اللهم الرزقنا توفیق الپارتى فى الدنیا و الاخره!» یعنى دارید پارتى بازى مى کنید حواستان جمع باشد.

آى کامک!پفک

دشمن عقبه جبهه مهران را زده بود، سینه کش ارتفاعات را بمباران کرده بود، از هر طرف صداى آه و ناله بچه ها به گوش مى رسید، دشت پر از شهید و مجروح و مصدوم بود، بیچاره امدادگران نمى دانستند به حرف چه کسى گوش کنند، و سراغ کدام یکى بروند، چون همه ظاهراً یک وضع داشتند، تا معاینه نمى شدند و از نزدیک به سراغشان نمى رفتى نمى توانستى یک نفر را بر دیگرى ترجیح بدهى، در همین زمان بالاى سر یکى از بچه هاى گردان رفتیم، که وقتى سالم بود امان همه را بریده بود، محل زخم و جراحتش را باند پیچى کردم دیدم واقعاً دارد گریه مى کند، گفتم: تو که طوریت نشده، بى خودى داد و فریاد راه  انداخته بودى که چى؟ با همان حال و وضعى که داشت گفت: من هم چیزى نگفتم، فقط یاد بچگیم افتاده بودم که سر کوچه و محل خوراکى مى فروختم، براى همین داشتم مى گفتم:«آ...ى! کامک، پفک که شما آمدید». خندیدم و گفتم:«تو موقع مردن هم دست بردار نیستى.»

اى که دستت مى رسد کارى بکن 

گاهى مى شد آه در بساط نداشتیم، حتى قند براى چاى خوردن، شب پنیر، صبح پنیر، و ظهر هم خرما. صداى همه در آمده بود. دیگر حرفى نبود که نثار شهردار و تدارکاتچى نکنند. آنها هم در چنین شرایطى لام تا کام نمى گفتند، که هوا پس بود. طبع شعر همه که اندرون از طعام خالى داشتند گل کرده بود، از جمله ما: «اى که دستت مى رسد کارى بکن.» و شهردار که در حاضر جوابى چیزى از بقیه کم و کثر نداشت مى گفت: «دستم مى رسد جانم و لیکن نیست کار، چه کنم کف دست که مو ندارد مو چین بنداز، اگر خودم را مى خورید بار بگذارم.»

آمده ام جبهه بلکه شهید بشوم

همه دور هم نشسته بودیم. یکى از بچه ها که زیادى اهل حساب و کتاب بود و دلش مى خواست از کُنه هر چیزى سر در بیاورد گفت: «بچه ها بیایید ببینیم براى چه اومدیم جبهه.» و بچه ها که سرشان درد مى کرد براى اینجور حرفها البته با حاضر جوابى ها و اشارات و کنایات خاص خودشان همه گفتند: «باشه.» از سمت راست نفر اول شروع کرد: «والله بى خرجى مونده بودم. سر سیاه زمستونى هم که کار پیدا نمى شه گفتیم کى به کیه مى رویم جبهه و مى گیم براى خدا آمدیم بجنگیم.» بعد با این که همه خنده شان گرفته بود او باورش شده بود و نمى دانم تندتند داشت چه چیزى را مى نوشت. نفر بعد با یک قیافه معصومانه اى گفت: «همه مى دونن که منو به زور آوردن جبهه چون من غیر از این که کف پام صافه و کفیل مادرم هستم و دریچه قلبم گشاد شده خیلى از دعوا مى ترسم، سر گذر هر وقت بچه ها با هم یکى به دو مى کردند من فشارم پایین مى آمد و غش مى کردم.» دوباره صداى خنده بچه ها بلند شد و جناب آقاى کاتب یک بویى برده بود از قضیه و مانند اول دیگر تندتند حرفهاى بچه ها را نمى نوشت. شکش وقتى به یقین تبدیل شد که یکى از دوستان صمیمى اش گفت: «منم مانند بچه هاى دیگه، تو خونه کسى محلم نمى گذاشت، تحویلم نمى گرفت آمدم جبهه بلکه شهید بشوم و همه تحویلم بگیرن.»


نویسنده abosharif nasrolah ساعت 14:17 تاریخ 19 فروردین 1389
[نظرات 0]

بسی گفتیم و گفتند از شهیدان ............شهیدان را شهیدان می شناسند

خدایا ببین که اسطوره های شهادت چگونه حیات را به بازی گرفته اند

مرگ به اسارتشان در آورده است سرمست عشقند ،

عشق خدائی، ببین که با پرتاب آیه آیه وجودشان در بستر جاری زمان چگونه حیات را تفسیر میکند.

   خدایا سرودشان را شنیدی« انالله و اناالیه راجعون» ، فریادشان را شنیدی

« نصرمن الله و فتح غریب» آوایشان را شنیدی « لااله الاالله » نجواشان را شنیدی ،

« فبای آلا ربکما تکذبان» زمزمه شان را شنیدی

« فقاتلو ائمة الکفر»  نامشان موحد، کتابشان قرآن ، پیامشان ایمان ، جرمشان قیام ،

 راهشان اسلام ، رهبرشان امام ، سلاحشان وحدت ، درسشان جهاد،  

سرمایه شان تقوی، مقصدشان شهادت ، معبودشان الله ، فرمانده شان روح الله .

         یارانمان ، یارانمان ، آری یارانمان را ربودند که تنها بودیم تنها تر شدیم ،

مهاجران رفته اند و بی انصار شده ایم ،

          خدایا ، به ابرها بگو بگریند ، به کوهها بگو بشکافند؛

 به دریاها بگو بخروشند ، به طوفانها بگو بشتابند ، به رودها بگو بنالند،

چشمه ها را بگو بجوشند، به آسمان بگو ببارد، بزمین بگو بگرید ، به خورشید بگو نتابد ،

 به ماه بگو نیاید ، به ستاره گان بگو نمانند ،

به همه بگو اشک بریزند ، آری اشک بریزند ، ای جنگ ، ای دریا ، ای سرودها ای قله ها،

 ای رودها، ای چشمه ها ، ای دشتها، ای بیشه ها ، از چشم خود جاری کنید سیرابها جاری کنید، خونابه ها جاری کنید.

         خدایا ، به درختها بگو که برگهایشان را فرو ریزند 

 به عقابها بگو که به سوگ یارانمان نشینند

به پرنده گان بگو پرهایشان را بخون شهیدان رنگین کنند ،

 به کبوتران بگو پیام خونرا به خطه ستم کشان برسانند .

         خدایا ، باز هم به فرشتگانت بگو که « انی اعلم ما لا تعلمون » فلسفه آفرینش را در

کربلای خوزستان نشانشان ده .

         خدایا ، باز هم به فرشتگانت بگو که خلیفه گانت را در زمین ببینند،

 آری «تقوی و عشق را و ایمان را » ایثار و جهد و تلاش و خون جوانان را « یکجا نشانشان ده » .

         خدایا ، به محمد (ص) بگو که پیروانش حماسه آفریدند ،

 به علی(ع) بگو که شیعیانش قیامت بپا کرده اند،

 به حسین(ع) بگو که خونش همچنان در رگها میجوشد.

 بگو که از آن خونها که در دشت کربلا زمین ریخت سروها رویید، ظالمان سروها را بریدند

 اما باز همه سروها رویید،

بگو که آن خونها از « خرداد خون داد » تا « شهریور شهید » بر ژاله شد ،

بگو که دستهای عباس(ع) بر پیکر من آویخته است،

بگو که آن خونها به جانان ریخته است و بگو که قاتلان همچنان خونمان را می ریزند اما ...

 باز هم لاله می روید .

         خدایا، میدانی که چه می کشیم ، پنداری که چون شمع ذوب میشویم ، آب میشویم .

ما از مردن نمی هراسیم ، اما می ترسیم بعد از ما ایمان را سر ببرند ،

و اگر نسوزیم هم که  روشنائی می رود و جای خود را دوباره به شب می سپارد،

چه باید کرد از یک سو باید بمانیم تا شهید آینده شویم،

 و از دیگر سو باید شهید شویم تا آینده بماند ،

هم باید امروز شهید شویم فردا بماند و هم باید بمانیم تا فردا شهید نشود.

عجب دردی ، چه میشد امروز شهید میشدیم و فردا زنده می شدیم تا دوباره شهید شویم.

 آری همه یاران سوی مرگ رفتند ، در حالیکه نگران فردا بودند.

خدایا نکند وارثان خون این شهیدان در راهشان گام نزنند.

خدایا ، نکند شیطانهای کوچک با خون اینها"(شهیدان)" خان شوند ،

نکند جانمایه ها برای به مایه های دون سرمایه مقام شود ،

نکند میوه درخت فداکاری اینها را صاحبان ریاکاری بچینند،

نکند ثمره جنگ یارانمان به چنگ فرصت طلبها افتد، نکند خونین کفنان در غربت بمیرند

تا قدرت طلبها کام گیرند .

           با شما هستم ای ابن الوقتها، انقلابیون بعد از انقلاب؛ سرمایه داران ، زراندوزان ، مستکبرین ،

فئودالها،خوانین؛ غربزدهها ، منورالفکران ،انحصارطلبها؛اسلام پناهان؛قشریون؛خمره های قدرت؛

میوه چینها، راحت طلبها، زخم زبان زنها، منافقین ،التقاطیون؛

 ای کسانیکه تا دیروز نمی دانستید که سیاست را با (س) می نویسند یا با (ص) ،

 ای جریاناتی که جز به خود و هوای نفس ، دیگران را نمی شناسید، و همواره بر چسب می زنید ،

غیبت میکنید و شهیدان را متهم به کفر کردید.

         خدایا ، آیا میخواهند از خون شهیدان نردبان قدرت و پست و مقام برای خود بسازند،

نکند که ... نه ... نه. خدایا، هرگز ،

 اینها که گفتم کفر است؛ مگر میشود خون حسینیان پایمال شود ، مگر میشود علی اکبر و

 ابوالفضل و علی اصغر بمیرند،"مگر شهیدان زنده نیستند"

 

نه، نه، هرگز، آنها همواره زنده اند، جاویدند، زیرا شهیدند و شهید یعنی حی حاضر ،

 

 ناظر و حضور در تمامی صحنه های حق و باطل.


نویسنده abosharif nasrolah ساعت 14:17 تاریخ 19 فروردین 1389
[نظرات 0]

همت نام اتوبان است

همت انگار از ازل نام اتوبان بوده است

بردن نام بزرگش سهل و آسان بوده است

اصلا امروز همت انگار آن دلاور نیست که ..

خواب اهل ظلم از نامش پریشان بوده است

همت ما کم شده ، همت و گر نه همت است

روزگاری را میان خلق مهمان بوده است

شهرمان در زیر دین نام اهل همت است

کوچه ها مان رنگ با خون شهیدان بوده است

حزب ها باید ز جیب خویشتن احسان کنند .. !

خون اینان در مصاف عشق احسان بوده است

الغرض اینقدر دنیا دور خود گردیده که

همت انگار از ازل نام اتوبان بوده است ..


نویسنده abosharif nasrolah ساعت 14:16 تاریخ 19 فروردین 1389
[نظرات 1]

توکل بر خدا(شهید ناصر کاظمی)

شهید ناصر کاظمی

دل توی دلم نیست . از ساختمان فرمانداری بیرون می آیم و دوباره باز می گردم . تا روستای « قوری قلعه » راه زیادی نیست . ده کیلومتر یا نهایت پانزده کیلومتر . کاش به حرف ما گوش کرده بود و نمی رفت . آخر این چه کاری بودکه کرد دلم می خواهد خود را از دست این خیالات جورواجور راحت کنم . قبل از رفتن گفتم : « آقای کاظمی »! اجازه بده من هم همراهت بیایم این طوری بهتر است . یک وقت …»

اما اجازه نداد که حرفم را ادامه بدهم . فقط گفت : « توکل بر خدا ! آن ها گفته اند تنها و بدون اسلحه »

«آخر .. آخر .. شاید .»

«توکل بر خدا . »

همین یک جمله دلم را قرص می کرد . با این همه نمی شود از دست این خیالات راحت شد .

«اگر اسیرش کنند ، نه اصلاً … نه! خدایا ، کمکش کن . »

پنجره را باز می کنم و چشم می دوزم به جاده ای که فرماندار باید از آن جا بیاید . چند روز پیش وقتی پیام را برایش آوردند ، با خوشحالی به همه خبر داد.

«آن ها سی نفراند . می دانید یعنی چه ؟ سی نفر !»

هر کس که این پیام را می شنید ، می پرسید :

«شما هم می خواهید بروید ؟»

و او بدون معطلی جواب می داد : « چرا که نه ؟ این بهترین فرصت است . » و با شنیدن این حرف طرف مقابل جا می خورد . همه نظرشان این بود که کاسه ای زیر نیم کاسه است و آن ها می خواهند فرماندار را گروگان بگیرند . امـّا او بر خلاف همه عزمش را جزم کرده بود که برود .

«سی نفر ! اگر بتوانیم سی نفر از آن ها را جذب کنیم ، می دانید یعنی چه ؟ باور کنید به خطرش می ارزد . »

در برابر کسانی هم که بیش از حد پافشاری و اصرار می کردند که نرود ، خنده کنان می گفت : « همه جا اسلحه به درد نمی خورد ، باور کنید . »

 

دیگر کسی نمی توانست او را از رفتن باز دارد .

چشم از جاده بر می دارم و پشت میز می نشینم و نگاهی به ساعت می اندازم . تا حالا باید می آمد . تسبیح را بر می دارم و آیة الکرسی می خوانم . می خواهم استخاره کنم . هنوز هفت – هشت دانه مانده که نخ تسبیح پاره می شود و دانه ها می ریزن روی زمین ، یا خدا! انگار بند دلم پاره می شود .

«یعنی بلایی سر او ..»

نفس بلندی می کشم و روی صندلی می نشینم و چشم می چرخانم توی جاده . پرنده خیالم بال می زند به گذشته . به زمانی که تازه به «پاوه» آمده بود . به عنوان فرماندار یک روز گفت : « می خواهم بروم « نوسود» و «نودشه»

خنده ام گرفت به « نوسود » و « نودشه» رفتن یک جور دیوانگی بود گفتم : « آقاجان ، بی خیال . می دانید به کجا می روید ؟ »

قبول نکرد و راه افتاد و رفت . جاده ای که به « نوسود» و « نودشه» منتهی می شد ، امنیت نداشت . امـّا او بی هیچ پروایی رفت و در «نودشه» مردم را در مسجد جمع کرد و برایشان سخنرانی کرد . بعدها وقتی چند تا از افراد ضد انقلاب تسلیم شدند ، می گفتند : « وقتی او آمد ، چنان ما غافلگیر شده بودیم که خودمان حفاظت از مسجدی را که او در آن سخنرانی می کرد ، بر عهده گرفتیم . »

هر جا هم ضد انقلاب جلویش را گرفته بود : سرش را بالا گرفته ، و گفته بود : « من فرماندار « پاوه ام » و برای سرکشی به مناطق تحت مسئولیتم به «نوسود» و « نودشه» آماده ام . »

هیچ کس باور نمی کرد که او سالم از « نودشه » باز گردد .امـّا او حتی تا مرز هم رفته و پس از دو روز به « پاوه » بازگشت .

 

پاره شدن نخ تسبیح دلم را به شور می اندازد . سر بر میز می گذارم . خدایا نکند … خدایا …

چشم که باز می کنم ، می بینم دستی شانه ام را تکان می دهد . به خودم می آیم . خودش است … « ناصر کاظمی » مثل فنر از جا می پرم و او را در آغوش می گیرم .

«برادر « کاظمی » شما سالمید ؟»

با تعجب پاسخ می گوید :

«مگر قرار بود ، نباشم ؟»

«خدا را شکر . خدا را صد هزار مرتبه شکر . »

«ای بابا ! مثل این که جنابعالی منتظر بودی با نعش من روبه رو شوی .»

«زبانم لال ، من کِی چنین حرفی زدم . خب برادر « کاظمی » با ضد انقلاب مذاکره کردید . »

«اولاً دیگر به آن ها نگو ضد انقلاب . ثانیاً بقیه حرف ها بماند برای بعد که سرمان خلوت شد . حالا سریع برای پذیرایی از میهمان ها یک مقدار غذا و میوه تهیه کن . »

«چی ؟ مهمان ؟»

«بله! همان سی نفر . از حالا آن ها میهمان ما هستند . البته فقط برای چند روز . بعد همرزم ما . » تعجب می کنم و خیره خیره به او نگاه می کنم . شاید شوخی می کند امـّا نه .. قیافه اش جدی است .

«پس چرا معطلی … میهمان ها پایین توی سالن هستند . هر سی نفرشان را با خودم آوردم . بجنب ، بجنب ، چیزی برای پذیرایی آماده کن»


نویسنده abosharif nasrolah ساعت 14:14 تاریخ 19 فروردین 1389
[نظرات 4]

گفتم چرا ؟

گفتم : چرا گلها در دل زمین مخفی شده اند ؟ گفت : برای اینکه یاد زمین همیشه خوشبو بماند . 

 گفتم : مرهم زخمهایم چیست ؟ گفت : درد و ترجمه زخمها صبوری است .                                 

گفتم : درد دارم . گفت : نی لبک حق تواست . 

گفتم : از غم هجران چه کنم ؟ گفت : بسوز !   وچاره اش را که خواستم ، گفت : بساز .  

 گفتم: کرخه را یادت هست ؟ گفت : یادقبرهای کنده در آن بخیر .  گفتم : نخلهای کارون را یادت هست چه زیبا بودند ؟ گفت : عاشوراهایش زیباتر بودند .

گفتم : طلائیه یادت هست ؟ گفت : با شقایق های پنهانش آشنایم. گفتم : سه راه شهادت ...؟ ناله ای زد و گفت : آنجا میعادگاه هر عاشقی بود که با خدای خودش وعده شهادت می گذاشت ، آنجا نقطه وصل آسمان به زمین بود . در آنجا بود که ما همت را بدرقه کردیم .

گفتم : دلم برای شلمچه تنگ است . گفت : یاد ستاره های آسمانش بخیر ، یاد شقایق های میدانهای مین اش ، یاد خرازی بخیر ، یاد کربلای ۵ بخیر و یاد ندای یا زهرا بخیر .   

گفتم : فکه ... گفت : ای خوشا آنانکه رمل های گرم سجاده عروجشان شد . گفت : می دانی بسیجی سر جداست یعنی چه ؟

ومن در آن لحظه احساس کردم ای کاش به اندازه سنگریزه های خاکریزها  معنای پیکر بدون سر را می فهمیدم و درک می کردم که بسیجی همیشه سر جداست .  گفت : یادت نرود به هر شهیدی که رسیدی یادی از عشق و ایمان کن و یادت نرود که" حیثیت انقلاب از خون شهداست " چفیه اش را بویید و گفت : بوی زخمهای تازه یک همرزم را می دهد که با هر تپش آن ، فریادی از خون می زد .

من آن موقع احساس کردم بوی یاسهای سفید همه جارا پر کرده است . او از لحظه سرخ پر کشیدن یک گردان در وسط میدان مین گفت و  من لحظه سبز عروج را بیاد آوردم . از دستهای خونینی گفت که هنوز از پیکر جدا بودند و من به یاد بالهای پروازی افتادم که تا قافله عشق پرگشودند .

او از سکوت شبهای حمله گفت ومن یاد آخرین فریاد شهیدی افتادم که می گفت : جانم فدای رهبرم . برایم از مرام شقایقها گفت ، از ایثار گلهای یاس . گفت : می دانی چرا با لاله ها بیعت می کنیم ؟ ... برای این است که از آلاله ها حمایت کنیم .

او رفت ومن فریاد زدم : گفتم : کجا ؟

گفتا : به خون

گفتم که : کی ؟

گفتا : کنون

گفتم : چرا ؟

گفتا : جنون

گفتم : نرو !

خندید و رفت          خندید ورفت        خندید و رفت          خندید ورفت         خندید ورفت


نویسنده abosharif nasrolah ساعت 11:47 تاریخ 18 فروردین 1389
[نظرات 1]

1 2 3 
درباره من
وب نوشته های یک بچه حزب اللهی
موضوع بندی مطالب
پیوندهای روزانه
پیوندهای دوستانه
رفقاي هم رزم
نشانه
خوراک خوان